۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

سوسیس

به نظرت این سوسیس ...نوشابه...بستنی...
چه خاصیتی دارن که هر دفعه میبینیشون میخوای تمام زندگیتو ول کنی و بری بخوریش؟؟؟؟
چه خاصیتیه که وقتی داری هر شب هفته شام سوسیس میخوری وقتی میندازیشون تو تابه عطرش و جیلیز ویلیزش مستت میکنه !!!!!؟؟؟

۱۳۸۸ دی ۲, چهارشنبه

پایان ترم

افسردگی فرا رسیدن پایان ترم من وamesk رو فرا گرفته ...شدید !!!!

به قول استاد ! "مردم" این جور مواقع یادشون میاد گیتار بزنن !!!!
شاهکار میانترم اصول کامپیوتر همچون پتک بر فرق سرم نازل شده
افتادن نزدیک است!!!
قیافه "جیوه" همش تو ذهنمه....حس گند یه بار دیگه پاس کردن اون هم با کیا؟؟؟؟
سال کفی جماعت؟؟؟؟؟
هی تصمیم میگیرم خر بزنم ..هی نمیشه !!!!
ای ..ه بگیره این جنتلمن هامونو که یه بار نشد تو یه مورد با آدم هماهنگ بشن ....
ای کوفت .... ای مرض !
مرگتونو میخواید هفته بعد بیاین دانشکده سر کلاس چه غلطی بکنین آخه ؟؟؟؟؟

مامانم را میخوام...
که نذارد زیاد بخوابم ....
که بیاید برام ماهی سفید سرخ کند بخورم جون بگیرم ......
از این بچه لوسا دیدی تو عمرت؟؟؟؟
به همون مدل در حال حاظر فقط "مامان" و میخوام ....
....
الان داره دسته میاد ....دایتل و میبندم
....ring my bells
رو خفه میکنم ....میذارم این صدای بوم بوم تا اعماق وجودم بره !!!!قلبم کاملا" بلرزه .....
چقدر محرم امسال متفاوته !!!

۱۳۸۸ آذر ۱۴, شنبه

حسش نیست!!!!!

حس آپ کردن نیست.....
حس درس خوندن نیست........
حس تمرین تحویل دادن نیست...........
حس غذا درست کردن نیست........
حس دانشگاه رفتن نیست......
حس مردن هم نیست.......

amesk راست میگه .....
به معنا ی واقعی کلمه.....

زندگی انگلی!

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

حال گيري

آقاي راننده تاكسي ...!!!
يا مثل بچه آدم همان ساسي مانكنت را بذار ....يا صداي اون خزعبلات در قالب اخبار را خفه كن بذارحداقل ما ساسي مانكن بگوشيم !!!!!

۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

دلم ميخواهد....

دلم آيس پك قهوه ميخواهد ....كه دوباره اسمارتيسش بپرد تو گلوم و نگين بكوبد پشتم ...

دلم دبير فيزيكم را ميخواهد تا برايش راني آناناس بخرم ....

دلم آقا بابايي ميخواهد تا سقف اتوبوسش را پايين بياوريم و يك بار ديگر تا عباس آباد هم سفر مان باشد ....

دلم گلستان 2 ميخواهد تا يك بار ديگر معناي واقعي كلمه "اعتماد به نفس" را بفهمم

دلم ب.م ميخواهد تا يك بار ديگه به بهانه اش آن مرد بلند بالاي مو سپيد را ببينم .......

دلم زياد از حد ميخواهد .........




۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

دانشگاه با بخار ما!

در ميان اين همه بخار هاي غليظ !!!! بر فراز دانشگاه هاي تهران از آخر كلاس ندا فرا ميرسد :
"بيا بريم دركه! "
!!!!!!!!!

۱۳۸۸ مهر ۲۲, چهارشنبه

آخيش ......................................

يه بوي آشنا ...بعد 10 سال ..... شيرينه ...پرتت ميكنه به ماه رمضوناي زمستون 77 _78 ...وقتي كه هنوز 5 تايي بودين!!!هنوز هر سه تاتون شاگرد مدرسه اي بودين ... هنوز سر گردن مرغ و ته ديگ دعوا ميكردين .........هنوز سه تايي مي چپيدين توي اتاق بالاي موتورخونه و با 20 تا لحاف و پتو ميخوابيدين .............
حيف كه چقدر اين تصورات كم رنگن.....چقدر محوند .... چقدر كمن ............
شكمت بعد 20 روز پر شده از پرتغال و نارنگي ..... ماهي سفيد و رشته خشكار ..........
بعد 20 روز ميتوني تصميم بگيري كه فردا نهار چي داشته باشي .......
تعطيلات خوبيه !!!
شب خوبيه .......
شب بخير ......

۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

گند میزنی ....

نمیشد دهنت خورد میشد اون کلمات قصار رو دنبال هم ردیف نمیکردی تحویل طرف نمیدادی؟؟؟؟؟؟
گاهی اوقات به درجه ی شعورت شک میکنم .......
چرا با یه جمله گند زدی به روزت ؟؟؟؟؟
اصلا" دلم نمیخواست اولین پست های وبلاگم این جوری باشه ....ولی وقتی روزمرگی آدم این جوری پیش میره............
همین امروز داشتی سر نهار نطق میکردی که "اولین برخوردها هست که با عث شناخت میشه .... یه جمله یا رفتار کوچولو میتونه دنیای اعتماد بیاره و به همون نسبت هم بی اعتمادی محض !!!!"
چرا از این نطقت 20 دقیقه هم نگذشت که ..........................
به قول پسرخاله ام
...ه بگیره این زندگی رو !

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

سلام

يه حس عجيبيه ...اسباب كشي به يه پنجره ديگه ... بعد 3 سال ........
يه مدت طول ميكشه تا با هويت جديدت عادت كني ....
بديه دنياي مجازي همين مجازي "نبودنشه " !!! خيلي راحت پيدا ميشي .... بعد مجبور ميشي خودتو سانسور كني .....
وبلاگتو دوست داري دلت ميخواد همون جا بموني ولي مجبور به رفتن ميشي !!!!
اشكال نداره ... وبلاگ قبلي يه تجربه بود .. تجربه ي خوبي هم بود .... تركش سخته ... ولي اونم مثل محل زندگيم اتاقم. كامپيوترم . شايد بايد ترك بشه !!!!
به satptar بلند سلام ميكنم !!!!!
و به تويي كه تازه پاتو اينجا ميذاري ...
سلام