هیچ وقت برام کلمه ملموسی نبود...به اون معنای "دوست "که تو کتابا میخونی یا تو فیلما میبینی...
یه آدم ترجیحا" از جنس خودت... که هیچ نسبت خونی باهات نداره ....ولی "بهش علاقه داری ". زندگیش برات مهمه .....و حاضری براش هر کاری بکنی.................یه آدم که بتونی اشتباهشو ببخشی......یه آدم که جداییش داغونت کنه........حالا همه ی این فعلا رو برعکس کن ........
نمیفمم........احساس می کنم همچین آدمی وجود نداره ...صرفا" ما آدمایی هم که دورهم جمع شدیم به معنای "دوست" فقط داریم ادا درمیاریم.....این اصلا" خوشایند نیست.................
به خودم گفته بودم که در دنیای جدید با همه مدل آدم میچرخم.ولی با هیچ کس صمیمی نمیشم.......یاد گرفتم چه جوری با اشتیاق ظاهری به حرفای آدمی که از نظر عقاید سیاسی کاملا " در نقطه مقابل من قرار داره گوش بدم و تمام نظرات مخالف (شاید از نظر اون اغتشاشی!!!) ام رو قورت بدم.....
یاد گرفتم بعضی وقتا نشون بدم که "نفهمیدم چی گفتی!!!!"
همچنان هم دارم یاد میگیرم .......
با دوستی قدیمی حرف می زدم ...یه هو!!!احساس کردیم که باید بعد 3 ماه همدیگه رو ببینیم..........
یه جای سرد .......کلی مزخزف از دوران مدرسه و گاگول بازی های بارز "سال کفی"!!!!
کلی "وشیل بازی"!!!!
یه جایی که میتونی بعد مدت ها 4 تا تیکه "ولایتی "بندازی و بخندی .......یه ادم که میتونی خجالت آور ترین سوتی هایت را برایش با دقت تشریح کنی ...........یه آدم که 7 سال به وجودش عادت کردی .......نمیتونی کلمه "دوست "رو در موردش به کار نبری!
این چند خط بالایی کاملا" ابتدای پستم را نقض میکنه....
نمیدونم چی بگم!
در این "دنیای جدید " یا همه احساس میکنند من از مریخ آمده ام نه از یه شهرستان کوچک . یا واقعا" از مریخ آمدم .......!
در" دنیای قدیم" احساس می کردم به اونجا تعلق ندارم........الانم در موردش مطمئنم.......
این رو انکار هم نمیکنم که به یه آرامش نسبی رسیدم.......
ولی هنوز نمیدونم تو چه مرحله ای هستم..................................