سه‌شنبه ۸ دسامبر ۲۰۰۹

دوست؟؟؟؟؟

هیچ وقت برام کلمه ملموسی نبود...به اون معنای "دوست "که تو کتابا میخونی یا تو فیلما میبینی...
یه آدم ترجیحا" از جنس خودت... که هیچ نسبت خونی باهات نداره ....ولی "بهش علاقه داری ". زندگیش برات مهمه .....و حاضری براش هر کاری بکنی.................یه آدم که بتونی اشتباهشو ببخشی......یه آدم که جداییش داغونت کنه........
حالا همه ی این فعلا رو برعکس کن ........

نمیفمم........احساس می کنم همچین آدمی وجود نداره ...صرفا" ما آدمایی هم که دورهم جمع شدیم به معنای "دوست" فقط داریم ادا درمیاریم.....این اصلا" خوشایند نیست.................

به خودم گفته بودم که در دنیای جدید با همه مدل آدم میچرخم.ولی با هیچ کس صمیمی نمیشم.......یاد گرفتم چه جوری با اشتیاق ظاهری به حرفای آدمی که از نظر عقاید سیاسی کاملا " در نقطه مقابل من قرار داره گوش بدم و تمام نظرات مخالف (شاید از نظر اون اغتشاشی!!!) ام رو قورت بدم.....
یاد گرفتم بعضی وقتا نشون بدم که "نفهمیدم چی گفتی!!!!"
همچنان هم دارم یاد میگیرم .......
با دوستی قدیمی حرف می زدم ...یه هو!!!احساس کردیم که باید بعد 3 ماه همدیگه رو ببینیم..........
یه جای سرد .......کلی مزخزف از دوران مدرسه و گاگول بازی های بارز "سال کفی"!!!!
کلی "وشیل بازی"!!!!
یه جایی که میتونی بعد مدت ها 4 تا تیکه "ولایتی "بندازی و بخندی .......یه ادم که میتونی خجالت آور ترین سوتی هایت را برایش با دقت تشریح کنی ...........یه آدم که 7 سال به وجودش عادت کردی .......نمیتونی کلمه "دوست "رو در موردش به کار نبری!
این چند خط بالایی کاملا" ابتدای پستم را نقض میکنه....
نمیدونم چی بگم!
در این "دنیای جدید " یا همه احساس میکنند من از مریخ آمده ام نه از یه شهرستان کوچک . یا واقعا" از مریخ آمدم .......!

در" دنیای قدیم" احساس می کردم به اونجا تعلق ندارم........الانم در موردش مطمئنم.......
این رو انکار هم نمیکنم که به یه آرامش نسبی رسیدم.......
ولی هنوز نمیدونم تو چه مرحله ای هستم..................................

شنبه ۵ دسامبر ۲۰۰۹

حسش نیست!!!!!

حس آپ کردن نیست.....
حس درس خوندن نیست........
حس تمرین تحویل دادن نیست...........
حس غذا درست کردن نیست........
حس دانشگاه رفتن نیست......
حس مردن هم نیست.......

amesk راست میگه .....
به معنا ی واقعی کلمه.....

زندگی انگلی!

چهارشنبه ۱۸ نوامبر ۲۰۰۹

حال گيري

آقاي راننده تاكسي ...!!!
يا مثل بچه آدم همان ساسي مانكنت را بذار ....يا صداي اون خزعبلات در قالب اخبار را خفه كن بذارحداقل ما ساسي مانكن بگوشيم !!!!!

شنبه ۱۴ نوامبر ۲۰۰۹

كتلت گوشت

ميدوني مشكل من چيه ؟؟؟؟
چرا تا غذا نسوزه تشخيص نميدم كه گرم شده؟؟؟؟؟؟

بعد نوشت :
يه چيزيه!!!!
يعني جمله ام غلط انداز بود؟؟؟؟
فاجعه از ايني كه شما فكر ميكنين عظيم تره !!!!
اين كتلت مامانه كه از فريزر در اومده و من دارم گرمش ميكنم !!!!!

جمعه ۶ نوامبر ۲۰۰۹

دلم ميخواهد....

دلم آيس پك قهوه ميخواهد ....كه دوباره اسمارتيسش بپرد تو گلوم و نگين بكوبد پشتم ...

دلم دبير فيزيكم را ميخواهد تا برايش راني آناناس بخرم ....

دلم آقا بابايي ميخواهد تا سقف اتوبوسش را پايين بياوريم و يك بار ديگر تا عباس آباد هم سفر مان باشد ....

دلم گلستان 2 ميخواهد تا يك بار ديگر معناي واقعي كلمه "اعتماد به نفس" را بفهمم

دلم ب.م ميخواهد تا يك بار ديگه به بهانه اش آن مرد بلند بالاي مو سپيد را ببينم .......

دلم زياد از حد ميخواهد .........




سه‌شنبه ۲۷ اکتبر ۲۰۰۹

دانشگاه با بخار ما!

در ميان اين همه بخار هاي غليظ !!!! بر فراز دانشگاه هاي تهران از آخر كلاس ندا فرا ميرسد :
"بيا بريم دركه! "
!!!!!!!!!

چهارشنبه ۱۴ اکتبر ۲۰۰۹

آخيش ......................................

يه بوي آشنا ...بعد 10 سال ..... شيرينه ...پرتت ميكنه به ماه رمضوناي زمستون 77 _78 ...وقتي كه هنوز 5 تايي بودين!!!هنوز هر سه تاتون شاگرد مدرسه اي بودين ... هنوز سر گردن مرغ و ته ديگ دعوا ميكردين .........هنوز سه تايي مي چپيدين توي اتاق بالاي موتورخونه و با 20 تا لحاف و پتو ميخوابيدين .............
حيف كه چقدر اين تصورات كم رنگن.....چقدر محوند .... چقدر كمن ............
شكمت بعد 20 روز پر شده از پرتغال و نارنگي ..... ماهي سفيد و رشته خشكار ..........
بعد 20 روز ميتوني تصميم بگيري كه فردا نهار چي داشته باشي .......
تعطيلات خوبيه !!!
شب خوبيه .......
شب بخير ......